ذبيح الله صفا
943
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
و در آن اثنا بر شاه شجاع بگذشت و از غايت خوف و حيرت شاه را نشناخته همچنان ناسزا مىگفت . شاه شجاع شمشيرى بر شكمش زد و خدمت مولوى از پاى درآمده احشاء و امعاء وى ظاهر گشت ، آنگاه شاه را شناخته گفت از براى خداى ترحمى فرماى ، شاه شجاع در خنده شده گفت معذور دار كه اين امر نادانسته واقع شد و جرّاحان را طلبيد تا زخم او را دوخته بمعالجه مشغول شدند و ركن صاين در اندك زمانى صحت يافته ملازمت شاه شجاع اختيار كرد » « 1 » . از سال 759 تا چند سال ديگر ركن در خدمت جلال الدّين شاه شجاع ( 760 - 786 ) بسر برد و بستايشگرى او و ديگر افراد خاندان مظفّرى سرگرم بود تا بقول مير خواند كه خواند مير ازو در حبيب السير نقل كرده : « در آن اوان كه شاه شجاع به يزد مىرفت در يكى از منازل با ركن صاين آغاز مطايبه فرموده كيفيت آن واقعه را بيادش داد و پرسيد كه چند سال ديگر مىخواهى كه زنده باشى ؟ مولانا گفت ده سال ديگر ! و همان ساعت مزاجش متغيّر گشته از خرگاه بيرون رفت و چون بخيمه رسيد جان بقابض ارواح سپرد . » باتوجه بقول مير خواند گويا اين واقعه در سال 764 اتفاق افتاده باشد كه در آن شاه شجاع در تعقيب شاه يحيى ، كه يزد را در اختيار گرفته و علم مخالفت برافراشته بود ، متوجه جانب يزد گرديد و در ابرقوه نزول كرده خواجه قوام الدين وزير را بمحاصرهء يزد روان كرد تا آنكه شاه يحيى در انقياد درآمد « 2 » . بنابراين قول كسانى مانند تقى الدين كاشى در خلاصة - الاشعار « 3 » و ابراهيم خليل خان در صحف ابراهيم « 4 » كه اين واقعه را مربوط بسال 764 دانستهاند صحيح به نظر مىرسد و معلوم مىشود كه ركن پس از زخمى كه از شاه شجاع بشكمش رسيده بود باوجود مداواى طبيبان بيش از پنج سال نزيست .
--> ( 1 ) - حبيب السير ج 3 ص 294 . خواند مير بتصريح خود اين عبارات را از روضة الصفاى مير خواند نقل كرده است . ( 2 ) - حبيب السير ج 3 ص 296 - 297 ( 3 ) - خلاصة الاشعار نسخهء عكسى متعلق بمؤلف ( 4 ) - صحف ابراهيم نسخهء عكسى متعلق بمؤلف